explorer blog

فال عشق

دختر بي معرفت
 

پنجشنبه، 14 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه

نامرد

 

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو 

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!


         نظرات 20

پنجشنبه، 13 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه

زهر جدايي

 
این همه از یک عمر مستی کردنم /

سال ها شبنم پرستی کردنم /

ای دلم زهر جدایی را بخور /

 چوب عمری با وفایی را بخور /

 ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت /

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت /

من که گفتم این بهار افسردنیست /

من که گفتم این پرستو رفتنیست /

 آه عجب کاری به دستم داد دل /

هم شکست و هم شکستم داد .

 


         نظرات 25

پنجشنبه، 13 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه

نوشتن

 برای آن عاشق بی دلی مینویسم که هرمت اشکهایم را ندانست ، برای آن مینویسم که معنی انتظار را ندانست ، چه روزها و شبهایی که با یادش سپری کردم ، برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود ، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست ، نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم ، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم .مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند .
 


         نظرات 1

پنجشنبه، 13 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه

دل شكسته

 قفس داران سکوتم را شکستند /

 دل دائم صبورم را شکستند /

به جرم پا به پای عشق رفتن /

پر و بال عبورم را شکستند /

مرا از خلوتم بیرون کشیدند /

چه بی پروا حضورم را شکستند /

تمنا در نگاهم موج می زد /

ولی رویای دورم را شکستند .


         نظرات 1

جمعه، 30 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه

احوال پرسی

با عرض سلام و خستا نباشی به همه ی دوستای گلم خوبید خوشید سالمید سلامتید دلم خیلی باتون تنگ شده


         نظرات 8

یکشنبه، 17 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه

اس ام اس ناب

 سلام دوست های عزیز و خوبم ببخشد چند ماهی نبودم یه مسافرت یه ماهه داشتیم که خیلی خوش گذشت جایه همتون خالی امروز برایتون چند تا اس ام اس ناب عاشقونه و سرکاری که داخل گوشیم بود براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید و نظرات هم یادتون نره ادامه مطلب حتما ببینید

اگر هم مایل به تبادل لینک هستی لینک مرا به نام دختر بی معرفت در وبلاگتون قرار دهید بعد در قسمت نظرات یا به شماره تلفن09371566244 اطلاع دهید لینک شما در اولین فرصت در وبلاگ قرار می گیرد


اگر هم مایل به اس ام اس بازی هستی یه اس ام اس به این شماره بفرستید بلافاصله جواب را دریافت نمایید

 


یه چیزه دیگه کسانی که به این شماره اس ام اس می فرستند اس ام اسشون بعد از چند روز در وبلاگ قرار میگید

باتشکر مجید

09371566244


اين ديوار هاي سردغرور؛هيچ گاه فرصت نداد که"زمرمه هاي دلتنگي ام"به سوي تو پر گيرند. کاش بيايي همراه نسيم عشق؛از پشت پنجره نيمه باز رو به

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

ميدوزم شادي را به غم، زياد را به كم، درخت را به ريشه، گاهي را به هميشه، ستاره را به آسمان، زمين را به كهكشان، كهنه را به نو و خودم را به تو...

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

حقيقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف مي شود شنا کردن حادثه ايست که در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است.

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

یادت باشد زمین گرد است هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی!!

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

من در یک ماموریتم، ماموریتی برای دوری از تو، ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم در یک کلام : ماموریت غیر ممکن!!!

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

اگه گفتی امروز چه روزیه ؟

بگو دیگه !
...

زیاد فکر نکن !
امروز همون روزیه که دلم برات تنگ شده !!!

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

عيب کار از جعبه تقسيم نيست ،
سيم سيار دل ما سيم نيست

اين هم هزاران طول موجش،
ديش احساسات ما تنظيم نيست

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

اندکي آهسته تر زير اين باران بمان ، ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کند

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

دم هرچي رفيقه گرم،
کمر هرچي نا رفيقه خم،
روي هرچي بي مرامه کم،
براي دشمنات آرزوي زلزله بم
زير چشم دشمنات نم،
ايشالا نبيني غم . . .

 

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشيده ام ، تبع لطيف آدمي ، با همه سر نميکند

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

آدما مثل کتاب می مونن، تا وقتی تموم نشدن جذابن!
پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی!

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴
چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه .

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

دلم واسه‌ت پاره پوره شده بود، دادم دوختنش، حالا تنگ شده !

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

هی!!!! ۳ راه بیشتر نداری:
۱ با من باشی
۲ با تو باشم
۳ توافق کنیم که با هم باشیم

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

عقل رادر عقل (ضرب) وهمدلي وعشق راباحاصل آن (جمع) كنيد خودپرستي را از آن (تفريق) و حاصلش رابر دوكه (تقسيم) كنيد آنچه (مي ماند) فقط (خوشبختي) است.

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

گفت:فرق رويا با آرزو چيست؟
گفتم:آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني.
گفت: من رويا هستم يا آرزو؟
گفتم: روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

ما عاشق فهم و ادب و معرفتيم
ما خاک قدوم هر چه زيبا صفتيم
از زشتى کردار دگر خسته شديم
محتاج دو پيمانه مى معرفتيم

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

میدونى اوج رفاقت كجاست؟
به فكر رفیقى باشى كه هیچ وقت
به فكر تو نیست.
من الان در اوج رفاقتم

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

دیروز را سوزاندیم برای امروز ؟ امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر !!! این است بازی پوچ ما انسانا

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت !

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

پروانه اغلب فراموش می کند که روزی کرم بوده است !

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی.

۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

آنکس که می گفت دوستم دارد، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشدرهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم


۰۹۳۷۱۵۶۶۲۴۴

بقیه هم در ادامه مطلب حتما ببیند

نظر هم یادتون نره



یکشنبه، 27 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه

چکه های خاطره

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

*** از وقتی که رفتی! ***

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم


         نظرات 6

سه شنبه، 31 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه

اون رفت

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!


         نظرات 85

چهارشنبه، 19 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت


 

از تموم دنيا و دار و ندارش

شونه هاتو کم دارم واسه بارش

زخمي خنجر زهر آگين يارم

تو که تازه اومدي تنها نذارم

به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرن

منو درياب خوب من دارم مي ميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقته تو سکوت غم اسيرم

يک لحظه خوبي به من بده

از من بگير روح و تنم

براي يک لحظه خوشي

به هر دري در ميزنم

برگردون عمر رفته رو

حتي واسه يه ثانيه

دلخوش کنم حتي دو روز

از من مگه چي باقيه؟

غربتم رو آشنايي کن بهارم

روزامو درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يک ثانيه عاشقي به جز اين

هيچ توقعي از اين روزا ندارم

 

 

 

آدما از آدما زود سير ميشن

آدما از عشق هم دلگير ميشن

آدما رو عشقشون پا ميذارن

آدما آدمو تنها ميذارن

منو ديگه نميخواي خوب ميدونم

تو کتاب دلت اينو ميخونم

يادته اون عشق رسوا يادته؟

اونهمه ديوونگي ها يادته؟

تو ميگفتي که گناه مقدسه

 

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدماي روزگار

چي مي مونه از شماها يادگار؟

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نميخواي بموني توي اين خونه

چشم تو دنبال چشماي اونه

همه حرفاي تو يک بهونه ست

اون جهنمي که ميگن اين خونه ست

 

 

از زندگي از اينهمه تکرار خسته ام

از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام

دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هرکه و هرکار خسته ام

بيزارم از خموشي تقويم روي ميز

وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

دل مرده سوي خانه ، تن ِ خسته مي کشم

آه کزين حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام ...

 


         نظرات 19

چهارشنبه، 19 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت


 

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی .

 

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونوازیاد میبرن ولی یه نوشته

 

به این سادگیها پاک شدنی نیست.

 

اگرچه پاره کردن یک کاغذ ازشکستن یک قلب هم ساده تره...

 

ولی بنویس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

دربي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

درحال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سردوتلخت گريه كردم

در حين دويدن دركوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه

به ياد لحظه هايي كه بودي واكنون نيستي ايستادم وآرام گريه كردم

ولي اكنون مي خندم آري ميخندم.....

به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم.

 

 

 

 

 

 

 

 


         نظرات 2

 


 

لینک باکس

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی

كد چت روم

FreeCod Fall Hafez

Script Menu کمیابترین کدهای جاوا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali